تبليغاتX
آوای شاهپور: کازرون - چنارشاهیجان

شهر باستاني بيشاپور در بخش شاهپور

                                                      کاخ شاهپور دوم

تاريخچه

اين شهر تاريخي حدود دويست هكتار وسعت دارد. بنابر اطلاعات دقيق و نوشته شده روي دو ستون يادبود، در مركز شهر اين شهر در زمان شاپور اول (272-241 ميلادي)  دومين و يكي از مقتدرترين پادشاهان ساساني و توسط يك معمار سوري بنام « اپساي » دبير طراحي و ساخته شد. بنا برهمين كتيبه، شاپور در سال 24 سلطنتش از شهر بيشاپور بازديد نموده است .

صرف نظر از اينكه خاستگاه دولت ساساني سرزمين فارس بوده، آب فراوان، هواي مساعد، زمين‌هاي حاصلخيز، چشمه‌ها و موانع طبيعي و قرار گرفتن در مسير جاده شاهي، باعث شد شاپور پس از پيروزي بر والرين (امپراطور روم) اين محل را براي بناي شهري كه نام خود را برآن نهاد، انتخاب نمايد.

اين شهر در كنار شهرهائي همچون استخر، داراب گرد، اررجان و اردشيرخوره، از مهمترين شهرهاي استان فارس در عهد ساساني بوده و تا زمان سلطنت بهرام دوم رونق خود را حفظ كرد، اما پس از آن به علت توجه پادشاهان ساساني به غرب قلمرو خود (تيسفون) رونق آن كمتر شد. با ورود اسلام به ايران به تدريج رونق و آبادي از اين شهر رخت بر بست و به جاي آن گازرگاه (كازرون فعلي) رونق يافت. در هر حال، بيشاپور همچنان به حيات خود ادامه مي داد، به طوري كه در قرون سوم تا پنجم هجري قمري اين شهر مورد ستايش  مورخان وجغرافي دانان بزرگي چون استخري ، ابن بلخي و... قرار گرفته است .

تاريخچه حفاري در شهر بيشاپور 

در بين سال‌هاي 1319 1314 هجري شمسي، براي اولين بار ژرژ سال و دكتر گيرشمن نمايندگان اعزامي از موزه لوور پاريس، اقدام به عمليات كاوش باستان شناسي در اين شهر تاريخي نمودند. آن‌ها بناي رفيع و چهار گوشي را كه با سنگ‌هاي «دوجداره» ساخته شده بود، آتشگاه ناميدند و تالار عظيم و سر پوشيده وسيعي را به نام كاخ اختصاصي، و مكان ديگري را به نام جايگاه نذورات و يك ايوان مزين به موزاييك را به دنياي باستان شناسي و تاريخ معرفي كردند. اين حفاري ها ادامه نيافت و براي مدت 30 سال متوقف گرديد.

لطفا روي ادامه مطلب كليك كنيد


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دکتر اسفنديار دشمن زياري در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 و ساعت |

                                               

 چهار شنبه سوري

                                               نوروز در بخش شاهپور

   مردم‌اين بخش با توجه به سابقه تاريخي و وجود شهر بيشاپور، پايتخت باستاني شاهپور دوم «(ذوالاكتاف)» داراي باورهاي ملي بسيار قوي هستند. سال‌هاست كه با شور و شوق زياد از پيش به استقبال نوروز مي‌روند.

در گذشته نوروز عزيزترين روز زندگي ‌اين مردم بود. كينه ها مي‌مردند، دشمني‌ها به دوستي مبدل و قهرها به آشتي مي‌گراييد. شب نوروز، تولد دوباره‌ي دوستي‌ها بود. جمشيد ستايش مي‌شد، كورش تحسين و ساسان گرامي.

 مردم از سه ماه قبل، در تدارك گاه دگرگوني سال بودند. زنان ابتكار عمل را در دست داشتند. آجيل‌هاي محلي از تخمه‌ي هندوانه، كدو و آفتابگردان گرفته تا نخودچي، برنجك (برنج جوشانيده و خشك بو داده شده)،گندم برشته (گندم بو داده شده) گمك (برنج تر پوست نكنده‌ي در هاون كوبيده شده)، نان شيرين و ساير محصولات محلي، همه به وسيله‌ي زنان با صفا و فرهنگ دوست، براي شب موعود تدارك ديده مي‌شد.

   پدر در فكر تهيه‌ي پوشاك نوروزي بود (كه شايد تنها سالي ‌يك بار نو مي‌شند). بوي خوش بهار از چهره‌ي چروكيده‌ي پيران تا رخ زيباي كودكان مي‌طراويد و چنين بود كه سنت چندين هزارساله‌ي سرزمين پاك آرياوش، بوسيله‌ي ‌اين قوم درستكار و‌ يزدان پرست جاويد مي‌ماند. پسين آخرين چهارشنبه، كارها پايان، بوته‌هاي خار بدون احساس هر سوزشي بر پشت شير پسران حمل، و مهياي آتش مقدس. چرا كه زردي ها بايدمي‌رفتند و سرخي‌ها بر گورشان جا خوش مي‌كردند. و به يك سخن: چه زيبا بود آواز كبوتران، كبوتران در زنجير با نواي خوش سرود شادي سر مي‌دادند و نوجوانان خسته دل، از كار توان فرساي كهنه سال، چون كبوتران با بال‌هاي نيمه جان، برفراز آتش پاك كننده‌ي زشتي‌ها خيز مي‌زدنند. چه منظره‌ي دلنشين و زيبايي، به ‌ياد آر، جخ ‌امروز از مادر نزاده‌ام عمر جهان بر من گذشته است.

میدانیم که نوروز از گذر تاتاران، سكندرها و...... عبور كرد و باز هم با شالي سبز، خود را به پاكبازان ‌ايران زمين ‌نماياند. پس شاد بايد بود و شاد بايد زيست و شاد بايد گفت. و چنين بود رسم و آيين نياكان ما. و پرچم داران جمشيد با شادي بي وصف بر طبل سياه زمستاني مي‌كوبيدند. گاه دگرگوني زمين مي‌رسيد، زاغ سيه روي از ترس شلمزارهاي سرسبز به دشت سياهي مي‌خزيد و مردم شاهپور با بوي خوش بهار نارنج، دهل زنان رسيدن عمو را پاس مي‌داشتند.

                                                لطفا روی ادامه مطلب کلیک کنید       


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دکتر اسفنديار دشمن زياري در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 و ساعت |

 

شب هاي زمستان:

   با توجه به فرهنگ روستايي، بافت خانوادگي مردم اين بخش از نوع هسته‌اي بود (زندگي جمعي اعضاي خانواده در بك حياط تا پايان عمر). اكثر اعضاي خانواده تا ميانسالي در يك واحد مسكوني زندگي مي‌كردند.آرامش در اين خانواده‌ها حكمفرما بود.گويي قانون نانوشته‌اي وظيفه‌ي هر كس و نوع رابطه‌ها را مشخص مي‌كرد. پدربزرگ و مادربزرگ محور اصلي خانواده به حساب مي‌آمدند. در شب‌هاي زمستان اعضاي خاندان در اتاق بزرگي كه به منظور پذيرايي، غذاخوري و ساخته  شده بود، دور هم گرد مي‌آمدند. پدر بزرگ و مادر بزرگ قصه‌هاي (متيل) كهن را بازگو مي‌كردند.و ديگران تنها مي‌شنيدند و لذت مي بردند.

   گاهي پدربزرگ از رنج‌ها و شادي‌هاي گذشته سخن مي‌راند. از جنگ‌هاي قومي و ملي با انگليسي‌ها، از پيروزي ها و اصالت خاندان خود سخن به ميان مي‌آورد. شعله‌هاي برخواسته از هيزم زبانه مي‌كشد و دود آن، نم بر چشمان مي‌نشانيد و شامه را با سوزش خود نوازش مي‌داد. سرفه‌هاي مكرر ناشي از دود غليظ هم مانع شب نشيني نمي شد. و همه صفا، مهر و محبت بود.

    در گذشته معمولا كدخدا راديويي داشت كه شب هاي خاصي مثل ترانه‌هاي درخواستي و يا اخبار راديوهاي بيگانه باعث جمع شدن اهالي به دور او مي‌شد. نوكران نيز مشغول پذيرايي با چاي و قليان بودند. دانه هاي خشك شده‌ي انار (ناردونه) ميوه‌ي زمستاني محفل بود و تا پاسي از شب قصه‌ها (متيل‌ها) ادامه داشت.

+ نوشته شده توسط دکتر اسفنديار دشمن زياري در یکشنبه ششم اسفند 1385 و ساعت |

دعاي باران

 در سال هاي خشك به هنگام فصل كشت در صورت عدم نزول رحمت الهي، مراسم دعاي باران برگذار مي‌شد.اين مراسم در شب‌ها به وسيله‌ي جوانان به اجرا در مي‌آمد. گروهي از جوانان با چوب‌هاي بلند در دست،گرد روستا مي‌چرخيدند و با گفتن "هدرسه" مي‌خواندند: 

اي خدا بزن بارون                 بهرعيال دارون

سپس، به درب خانه‌ها مراجعه مي‌كردند و لنگر (كوبه) را مي‌كوبيدند. در اينجا صاحب خانه سبد آنها را از خوراكي هاي منزل پر مي‌كرد.  در همين حال، فردي از پشت بام ظرف آبي به نيت بارش باران روي جوانان مي‌پاشيد. واي، اگر كسي خوراكي نمي‌داد فرياد جوانان بلند مي‌شد كه::

خونه‌ي گدا          هيچ، ام ندا      (خانه‌ي گدا چيزي به من نداد)  

در پايان مراسم، خوراكي‌ها بين خانواده‌‌هاي مستمند تقسيم مي‌شد.
+ نوشته شده توسط دکتر اسفنديار دشمن زياري در یکشنبه ششم اسفند 1385 و ساعت |

 

شاهنامه خواني:

   هر سال شب تولد فردوسي و شب يلدا، مردم در خانه‌ي بزرگ ده گرد مي‌آمدند. افراد با سواد با سرود ويژه‌ و آواي حماسي، شاهنامه مي‌خواندند. نقال (معمولا ريش سفيد يا ملاي ده) داستان‌ها را تفسير مي‌كرد. در اين مراسم، با چاي و قليان از مهمانان پذيرايي مي‌شد. در همين مراسم، گاهي با باز كردن شاهنامه براي كودكان نو رسيده نامي انتخاب مي‌شد. آن فرد ، در بزرگسالي موظف بود در چنين مراسمي پاگشاي شاهنامه باشد (اولين نفري كه شاهنامه خواني مي كند). او مورد احترام اهالي بود.

+ نوشته شده توسط دکتر اسفنديار دشمن زياري در یکشنبه ششم اسفند 1385 و ساعت |